تبلیغات
بــــــــــرهان و عــــــــــرفان - خدا در شعر حافظ


خدا در شعر حافظ


علی دشتی، در كتابِ كاخ ابداع چنین می‌نویسد:

حافظ رسماً مسلمان، سنّی و شافعی مذهب است، اما از آن افرادیست که نمی‌توانند در قالب تنگ معتقدات مذاهب و ادیان قرار گیرند.

خدا و كلماتی كه این مفهوم بلند را برساند در دیوان خواجه فراوان آمده است ولی بسا اوقات برای طعن به مدعیان خداپرستی: خدا زان خرقه بیزار است صد بار/ كه صد بت باشدش در آستینی،از مجموع ابیاتی كه حافظ در این زمینه می‌آورد می‌توان بطور حتم گفت كه حافظ متدین است و مسلمان، ولی نه چنانكه متشرعان و قشریان می‌خواهند، بلكه اگر بخواهند نحوة عقاید دینی حافظ را از زاویة دید اشعریان و محّدثان و صوفیان قشری بنگرند سزاوار هیچگونه اعتبار اسلامی نیست: احمد بن حنبل و ابن تیمّیه او را ملحد دانسته و شیخ نجم‌الدین دایه وی را در یكی از دركات جهنم كه در «مرصاد العباد» شرح داده است جای خواهد داد.

در دیوان خواجه گاهی به ابیاتی برمی‌خوریم كه نه تنها آن طبقه را، بلكه متكلمان و اهل استدلال را برانگیزاند و او را مورد طعن احتمالی قرار دهد. بیت معروف زیر است: پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت/ آفرین بر نظر پاك خطا پوشش باد

اتقان صنع یكی از دلایل محكم متكلمان در اثبات ذات صانع است، چون عالم وجود از هر حیث كامل و منظم است و بقول شبستری: جهان چون خط و خال و چشم و ابروست/ كه هر چیزی بجای خویش نیكوست

پس باید آفریدگاری دانا و توانا و با اراده آن را به وجود آورده باشد. طبیعت كور و بی‌اراده و فاقد علم و حكمت نمی‌تواند، این نظم و این كمال را بیافریند. خواجه هم در جای دیگر مخالف بیت خود گفته و هم عقیدة متكلمان شده است:

نیست در دایره یك نقطه خلاف از كم و بیش/ كه من این مسئله بی چون و چرا می‌بینم

هیچ شاعری، دیوان خود را در یك زمان و متوالیاً نسروده است. دیوان یك شاعر در ظرف چهل پنجاه سال فراهم می‌شود، از این رو مطالب متغایر و مخالف یكدیگر در آن دیده می‌شود. گذشته از این امر مسلم، شاعر فیلسوف نیست كه منظومة فكری قطعی و جازم داشته باشد، مخصوصاً اگر اندیشة او جامد و راكد و متصّلب نباشد. برحسب كسب معارف و در نتیجة مطالعات، عقاید متخالف و متغایر پیدا می‌كند. حال كدام یك از این دو اندیشه متقدم و متأخرند، به طور جزم نمی‌توان رأی داد، ولی از ابیات دیگر و از قراین متعدد می‌توان حدس زد كه احساس خطائی در قلم صنع متأخر باشد، زیرا انسان درست شده و كمال یافته بدنیا نمی‌آید و بعد درست شده و در قالب عقاید عمومی رفته قدم به اجتماع می‌گذارد. كسب معرفت و زیر و بالا كردن عقاید عمومی او را به شك می‌اندازد. خیلی طبیعی است كه انسان در آغاز سیر روحی و عقلی خود همان راهی را در پیش بگیرد كه دیگران گرفته‌اند ولی رفته‌رفته هنگامی كه نیروی ادراك از قید تعبّد و تلقینات آزاد شد به راههای دیگر می‌رود.

قرینه‌ای (نه دلیل) كه این فرض را تأیید می‌كند، اینست كه شاه شجاع در مقام فتنه‌انگیزی و شوراندن خلق بر حافظ از این بیت اطلاع نداشت و بیت دیگری دستاویز ساخت و آنرا دلیل انكار معاد قرار داد: «گر مسلمانی از اینست كه حافظ دارد… الخ» این بیت ابداً دلیل بر انكار معاد نیست، بلكه طرز تعبیریست متداول و رائج، حتی مادر بفرزند متخّلف میگوید «اگر پدرت آمد…» و معنی آن اینست كه حتماً پدر خواهد آمد، چنانكه حافظ هم می‌خواهد بگوید، حتماً معادی هست و بنابراین مسلمانی ما چندان درست نیست، موجب بازخواست خواهد شد ولی بیت موضوع سخن چنین نیست و صریحاً حافظ خطائی در قلم صنع می‌بیند.

حافظ در بیان این عقیده تنها نیست. قبل از وی متفكر بزرگ عرب این نقصان فاحش و مشهود را در عالم اجتماع و در جهان هستی دیده و به تعبیرات گوناگون از آن دم زده است و محققاً خواجه با آن فضل و احاطه بر ادبیات عرب و عجم آثار ابوالعلای معّری را خوانده است، هم در لزومات، هم در «الفصول و الغابات» به این افكار آشنا شده است. خیام دانشمند و فكور هم در این باب با ابوالعلاء همرأی است ولی خیلی با احتیاط.

قرائن عدیده در دیوان حافظ این نوع اندیشه را تأئید می‌كند- اندیشه‌ای كه در چهار چوبة عقاید عمومی نمی‌تواند مستقر بماند: جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه/ چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

اندیشه آزاد و بلند پرواز حافظ تشخیص می‌دهد كه جنگ اینها بیهوده و ابلهانه است و علتش هم اینست كه به حقیقت دست نیافته‌اند. حقیقت غیر از این قیل و قال بیهوده و مافوق این كشمكش دد منشانه است. حقیقت است كه انسان انسان شود، خوی بهیمی و ددی را ترك گوید .

قرینه‌ای دیگر: بیا كه رونق این كارخانه كم نشود/ به زهد همچو توئی یا بفسق همچو منی

از كلمة «فسق» به یاد قضیه‌ای افتادم كه در آخر قرن اول هجری روی داده و یكی از علل ظهور دو فرقة بزرگ معتزله و اشعری گردیده و در مدت چند قرن به جان یكدیگر افتادند. حسن بصری در مقابل سؤال یكی از خوارج كه مرتكب گناه كبیره را كافر و مشرك و مخّلد در عذاب می‌دانست، چنین شخصی را منافق نامید، و واصل بن عطا شاگرد وی از در مخالفت در آمد و مرتكب گناه كبیره را فاسق خواند و اصطلاح «منزله بین‌المنزلتین» را وضع كرد كه یكی از اصول پنچ‌گانة فرقة معتزله شد .

بدین سبب تفاوت فاحشی میان عقیدة مؤمنان قرن دوم هجری و حافظ قرن هشتم مشاهده می‌شود. آنها می‌گفتند، هر گناه كبیره مستلزم كفر و شرك و خلود در جهنم است و حافظ می‌گوید: دستگاه آفرینش از فسق من زیانی نمی‌بیند.

خداوند بدان سیمای قهار و جبار و سریع‌الغضب و شدید الانتقام كه در ذهن اعراب قرن اول و دوم هجری صورت بسته است و برای نوشیدن شرابی او را جاودان در دوزخ می‌افكند، در ذهن حافظ ابداً مرتسم نشده است. در ذهن او خداوند فیاض است، كریم است، رؤف است، سراسر شفقت و بركت است، این جهنم پیوسته ملتهب سزای خطای بندة گناهكار نیست زیرا عدل را لازمة ذات خداوند می‌داند. علاوه بر این احكام و شرایع آسمانی را وسیله‌ای برای نظام جامعه و آسایش عمومی فرض می‌كند، از همین روی می‌گوید: مباش در پی آزار و هر چه خواهی كن/ كه در شریعت من غیر از این گناهی نیست.

یزدان بزرگ و كریم بدان صورتی كه خوارج یا حنبلیان تصویر می‌كنند و موجودی می‌شود قهار، جبار، زودخشم، بی‌اغماض و تناسب میان گناه و كیفر را فراموش می‌كنند، در تصورات حافظ وجود ندارد بلكه سراسر كرم و بخشایش و عدالت است: طمع ز فیض كرامت مبر كه خلق كریم/ گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید

*  *  *

نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو/ كه مستحق كرامت گناهكارانند

حافظ نه تنها ملحد نیست، بلكه از بسی اشعار او برمی‌آید كه در دایرة عقاید اسلامی باقی مانده است و ایمان او بخداوند بسی برتر از كسانی است كه ذات باری تعالی را سراسر قهر و غضب، و سراسر نخوت و استبداد تصویر می‌كنند. مثلاً در بیت زیر توكل و اعتماد او به ایزد متعال و استغنای او از بندگان، لطیف و زیبا بیان شده است:

بر در شاهم گدائی نكته‌ای در كار كرد/ گفت «بر هر خوان كه بنشستم خدا رزاق بود»

در همین غزل بیتی است كه ما را به رأی امام محمد غزالی و خیام و بسی از بزرگان صوفیه می‌اندازد كه با استدلال عقلی نمی‌توان راه بجائی برد بلكه از راه تزكیة نفس ممكن است اشراقی رخ دهد و شخص در شاهراه هدایت قرار گیرد:سالك از نور هدایت ببرد راه بدوست/ كه بجائی نرسد گر بضلالت برود

در غزلی دیگر این معنی را مكرر و به تعبیرات گوناگون آورده است:

دست از مس وجود چون مردان ره بشوی/ تا كیمیای عشق بیابی و زر شوی

گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد/ بالله كز آفتاب فلك خوبتر شوی……. الخ

در دیوان حافظ به ابیات فراوانی مواجه می‌شویم كه عقاید دینی بسطح معتقدات می‌رسد: از خدا می‌ترسد اما او را كریم می‌داند. گناه، دل او را بهراس می‌اندازد اما امید فایق می‌آید. امیدوار به هدایت حق است و می‌گوید:

نظایر غزل سابق‌الذكر ابیات زیادی در دیوان خواجه پراكنده است مانند:

كار خود گر بخدا باز گذاری حافظ/ ای بسا عیش كه با بخت خدا داده كنی

به هیچ ورد دگر نیست حاجتت حافظ/ دعای نیم شب و درس صبحگاهت بس

از این شواهدی كه گذشت و بسی ابیات دیگر هم برای اجتناب از تطویل كلام آورده نشد یك امر مسّلم می‌شود و آن اینست كه ایمانی استوار جان حافظ را فروغ می‌دهد و به اتكاء همان، زیر بار دكانداران شریعت و طریقت نمی‌رود. همه آنها را دكة ریا و تدلیس می‌داند، راهی برای خویش در پیش گرفته است و ابداً بظاهر سازی و منطبق ساختن خویش بر روش و عقاید عامه نمی‌پردازد و برای این كار دلیل هم می‌آورد: تو خانقاه و خرابات در میانه مبین/ خدا گواست كه هر جا كه هست با اویم

گاهی از این مرحله نیز در گذشته عبادت خشك و خالی را بی‌ارزش می‌گوید، زیرا ذات غنی مطلق نیازی باین عبادات ظاهری ندارد. عبادت هنگامی ارزش دارد كه از معرفت حاصل شده باشد و انسان را به خیر محض و ستایش خوبی مطلق بكشاند: بهوش باش كه هنگام باد استغنا/ هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند

حافظ همیشه یك وجه عذری برای ارتكاب گناه دارد البته گناهی كه آزار كسش در پی نیست و آن اینست كه از خویشتن سلب اختیار می‌كند. برخلاف معتزلیان كه انسان را فاعل مختار می‌داند، تا قصة ثواب و عقاب صادق آید، حافظ خود را بلكه تمام كائنات را در اختیار مشیت الهی می‌داند: در پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند/ آنچه استاد ازل گفت بگو می‌گویم

حافظ شاعر است، روحی حساس و تأثیرپذیر دارد، از همین روی تغایری در گفته‌هایش دیده می‌شود و این برای شاعر طبیعی است. برحسب انفعالات روحی گاهی شیراز را می‌ستاید و مردمانش را صاحب كمال می‌خواند و روز دیگر خاك شیراز سفله‌پرور می‌شود.

همین نوسان در گفته‌های وی نسبت به مقولات روحانی نیز دیده می‌شود: گاهی در دایرة یك نقطه خلاف از كم و بیش نمی‌بیند یعنی همه چیز كامل و منظم است، و زمانی پیر خود را به خطاپوشی می‌ستـاید كه خطائی در قلم

صنع ندیده است. گاهی دستگاه خداوندی را بزرگتر از آن می‌گوید كه فسق این یا زهد آن خللی در اركانش وارد سازد و گاهی چون عامة مردم شراب خوردن خود را گناهی فرض می‌كند و از این‌رو خویش را مستحق رحمت حق می‌داند، و گاهی نیز اساساً خود را گناهكار نمی‌داند، زیرا مطابق آیات قرآنی هدایت و ضلالت از مشّیت باری تعالی است. حافظ شاعر است نه فیلسوف، از این‌رو دربارة آفرینش و معمّای كائنات دچار حیرت شده و به سنگر رخنه ناپذیر ندانستن پناه می‌برد، و گاهی عقاید افلاطونی نو از نوك خامه‌اش جاری شده جریان هستی را پرتوی از تجّلی ازلی می‌گوید: در ازل پرتو حسنت ز تجّلی دم زد/ عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

یا با ترنّم موسیقی و تخیلات لطیف شاعرانه‌اش پیدایش جهان را چنین تفسیر می‌كند: این همه عكس می و نقش مخالف كه نمود/ یك فروغ رخ ساقی است كه در جام افتاد

پس یك منظومة فلسفی مسّلم و جازم او را در قید ندارد. از عقاید و آراء گوناگون انسان‌ها رنگ می‌پذیرد، بدون این‌كه اندیشة كنجكاو و تشنة او راضی و سیراب شود، و از این‌رو با صراحت زیبا و صادقانه می‌گوید: كس ندانست كه منزلگه مقصود كجاست

ولی باز احتیاط را از دست نداده بیدرنگ، می‌افزاید كه: اینقدر هست كه بانگ جرسی می‌آید

در این نوسان‌ها نباید مطلب مهم را فراموش كرد و آن عامل سن و مرور زمان است. دیوان یك شاعر یك مرتبه نوشته نشده است. تأثرات، تفكرات، غور در عقاید و آراء، مطالعة مستمر، اندیشه‌های دیگران در پخته كردن فكر و سوق دادن یك روح انعطاف‌پذیر و غیرمتصّلب به طرف كمال، دیوان شاعر بزرگی چون حافظ ببار می‌آورد. در پایان این فصل دو بیت از سعدی متشرع، متعّبد و حتی متعصب، و حافظ رند آزادمنش و بی‌اعتنا بظواهر را برابر گذاریم تا معلوم گردد، حافظ در ستایش ذات صانع از استاد خود عقب نمی‌ماند.

سعدی می‌فرماید:

اینهمه نقش عجب بر در و دیوار وجود

هر كه فكرت نكند نقش بود بر دیوار

حافظ:

خیز تا بر كلك آن نقاش جان افشان كنیم

كاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت



والحمد لله اولا و آخرا
میرزا



تاریخ : پنجشنبه 22 اسفند 1392 | 06:24 ب.ظ | نویسنده : میرزا | نظرات

  • paper | پرشین تم | خرید بک لینک